امروز در یک فیلم جمله ای شنیدم که به نظرم آمد زیباترین جمله ای بوده , که طی سالهای اخیر شنیده ام .
می گوید :
We are who we are
ما آن چیزی هستیم که نشان می دهیم .
برای درک بهتر آن بد ندیدم حرفهایی را که بین آنها رد و بدل می شود , اینجا بنویسم :
The boy :What are you doing ?
The girl: You forgot your shoes
The boy: What is it like not to feel anything?
The taxi driver: Get the …. Out of here
The girl: Let`s say there was a little girl, and from the time she could understand, she was taught to fear… Let`s say she was taught to fear daylight. She was taught that it`s her enemy, that it would hurt her… And then one sunny day you ask her to go outside and play. And she won`t. You cant be angry at her, can you ?
The boy: I knew that little girl, and I saw the light in her eyes . and no matter what you say or do. That`s still what I see…
The girl: We are who we are, people don`t change…
From the movie: Great Expectations
Ethan Hawke
Gwyneth Paltrow
Robert De Niro
Chris Cooper
Anne Bancroft
می سوزم و سوختن , سزای من است
اینگونه بی تو نشستن , جزای من است
اینک که رفته ای زبرم , ای صفای دل
هر چه غم به دنیا , برای من است
بنشسته ام به زاری , در حسرت و دریغ
دانم که این عاقبت آن جفای من است
تنها کسی که می شنود این صدای خسته را
در هفت آسمان و زمین , خدای من است
بینی که هستم و مست , نمردم به پای تو
شاید به خاطر بی حد , وفای من است
کاش آن شبی که بیایی به کام دل
کاین آرزوی هر شب و دعای من است
باشد محال تپیدن دل به سینه ناتوان
در این گذار روزها که از خطای من است
======================
آری بسوز , که سوختن سزای توست
اینگونه نشستن بی من , جزای توست
اینک که رفته ام زبرت بی صفای دل
هر چه غم به دنیا , باشد , برای توست
بنشسته ای به زاری ؟ در حسرت و دریغ ؟
این را بدان که عاقبت آن جفای توست
تنها کسی که می شنود این صدای خسته را
جز من هم او که تو گفتی , خدای توست
بینم که هستی و مست , نمردی به پای من
گویی , ولی بدان , که همه مدعای توست
آید شبی , که بیایم و کامت روا کنم
باش اندر این خیال , که هر شب دعای توست
رو سو به دلبرکان دگر کن , تو ناتوان
در این گذار بی من روزها , کز خطای توست
بیست و دوم آذر یکهزار و سیصد و هشتاد- رضا حیدری
بود آن دوشنبه
- خوب
جاری به گونه ام ؛ ترنم باران
لانه کرده در دستانم
پرنده , سایه سار رحمت
تو ,
تو , در آغوش من آرمیده
گذشت سالیان ... دریغ
پی از پی
چونان چشم
بر هم زدنی
نیست دوشنبه
امروز ؛ نمی بارد
باران ؛ نیستی در آغوش
تو...
یکشنبه – چهارم آذر هشتاد
رضا حیدری
درترجمه این شعر از دو نسخه ترکی و ترجمه انگلیسی
آن استفاده شده است . متن با زبان ترکی و ترجمه انگلیسی
آن » در قسمت " ادامه مطلب " درج شده است.
رضا حیدری
تو را می جویم
شب , چه زود فرا می گیرد
- تنهایی ام را
سر می کشم – به هر گوشه و کناری – و
- تو را می جویم
میان آتش قلبم , حسرت تو
می سوزم - شعله شعله – و
- تو را می جویم
می خشکد اشک بر گونه هایم
سوتی حزین , بر لبانم
سیگار – تا صبح – بر انگشتانم
نفس می کشم – با هر نفس – و
- تو را می جویم
افتد که سایه ات در راه
قدم به قدم آیم اندر پی تو
تزریق می شود در خونم اشتیاقی
- دیوانه وار –
می نوشم – جرعه جرعه – و
- تو را می جویم.
چرا پرندگان , ناگهان ظاهر می شوند ؟
هر زمان که تو نزدیکی
درست چون من , مشتاقند
نزدیک تو باشند
چرا ستارگان از آسمان می افتند ؟
هر زمان که راه می روی؟
درست چون من , مشتاقند
نزدیک تو باشند
روزی که زاده شدی
فرشتگان دور هم جمع شدند
و تصمیم به خلق رویایی گرفتند , که به واقعیت بپیوندد.
پس خاک ماه را در میان موهای طلایی تو پاشیدند
و نور ستاره آسمان را , در چشمانت
از این روست که تمام دختران شهر
همه جا به دنبالت هستند
درست چون من , مشتاقند
نزدیک تو باشند…
درست چون من
مشتاقند
نزدیک تو…
این روزها , گر چه فراموش گشته ام
با حسرت و اشک,هم آغوش گشته ام
خواهم نشست به سجاده رخصت,امان
چندان نپاید ایامی که خاموش گشته ام
بیست و هفتم بهمن هشتاد و پنج
رضا حیدری
یکی از این روزها
گابریل گارسیا مارکز
دوشنبه , گرم و بی باران آغاز شد. اورلیو اسکووار[1] , دندانساز تجربی – و بسیار سحر خیز – دندانسازی خود را ساعت شش باز کرد . چند دندان مصنوعی را که هنوز بر قالب گچی خود سوار بودند از داخل قفسه شیشه ای برداشت و روی میز قرار داد که یک مشت ابزار کار در اندازه های مختلف و مخصوص , به نمایش گذاشته شده بودند. پیراهن راه راه بدون یقه ای پوشیده بود که قسمت گردن آن بوسیله یک دکمه طلایی بسته شده و شلوار توسط یک بند شلوار نگه داشته شده بود . لاغر و شق و رق بود , با نگاهی که به سختی با وضعیت او مطابقت داشت , به گونه ای که مردم ناشنوا به نظر می رسند .
روزهای بارانی و دوشنبه ها
با خود حرف می زنم و احساس پیری دارم
گاهی اوقات می خواهم بمیرم
انگار هرگز چیزی درست و مرتب نیست
گذراندن وقت
جز گره انداختن بر ابرو کاردیگری نیست که انجام دهم
روزهای بارانی و دوشنبه ها , همیشه دلم می گیرد