تبليغاتX
دوشنبه

امروز در یک فیلم جمله ای شنیدم که به نظرم آمد زیباترین جمله ای بوده , که طی سالهای اخیر شنیده ام .

می گوید :

We are who we are

ما آن چیزی هستیم که نشان می دهیم .

برای درک بهتر آن بد ندیدم حرفهایی را که بین آنها رد و بدل می شود , اینجا بنویسم :

The boy :What are you doing ?

The girl: You forgot your shoes

 The boy: What is it like not to feel anything?

The taxi driver: Get the …. Out of here

The girl: Let`s say there was a little girl, and from the time she could understand, she was taught to fear… Let`s say she was taught to fear daylight. She was taught that it`s her enemy, that it would hurt her… And then one sunny day you ask her to go outside and play. And she won`t. You cant be angry at her, can you ?

The boy: I knew that little girl, and I saw the light in her eyes . and no matter what you say or do. That`s still what I see…

 The girl: We are who we are, people don`t change…

 

From the movie: Great Expectations

 

 Ethan Hawke

 Gwyneth Paltrow

  Robert De Niro

  Chris Cooper

   Anne Bancroft

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:43  توسط رضا حیدری  | 

می سوزم و سوختن , سزای من است

اینگونه بی تو نشستن , جزای من است

اینک که رفته ای زبرم , ای صفای دل

هر چه غم به دنیا , برای من است

بنشسته ام به زاری , در حسرت و دریغ

دانم که این عاقبت آن جفای من است

تنها کسی که می شنود این صدای خسته را

در هفت آسمان و زمین , خدای من است

بینی که هستم و مست , نمردم به پای تو

شاید به خاطر بی حد , وفای من است

کاش آن شبی که بیایی به کام دل

کاین آرزوی هر شب و دعای من است

باشد محال تپیدن دل به سینه ناتوان

در این گذار روزها که از خطای من است

 

======================

 

آری بسوز , که سوختن سزای توست

اینگونه نشستن بی من , جزای توست

اینک که رفته ام زبرت بی صفای دل

هر چه غم به دنیا , باشد , برای توست

بنشسته ای به زاری ؟ در حسرت و دریغ ؟

این را بدان که عاقبت آن جفای توست

تنها کسی که می شنود این صدای خسته را

جز من هم او که تو گفتی , خدای توست

بینم که هستی و مست , نمردی به پای من

گویی , ولی بدان , که همه مدعای توست

آید شبی , که بیایم و کامت روا کنم

باش اندر این خیال , که هر شب دعای توست

رو سو به دلبرکان دگر کن , تو ناتوان

در این گذار بی من روزها , کز خطای توست

 

بیست و دوم آذر یکهزار و سیصد و هشتاد- رضا حیدری

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:10  توسط رضا حیدری  | 

 

 

 

بود آن دوشنبه

- خوب

جاری به گونه ام ؛ ترنم باران

لانه کرده در دستانم

پرنده , سایه سار رحمت

تو ,

تو , در آغوش من آرمیده

 

 

گذشت سالیان ... دریغ

                    پی از پی

چونان چشم

                بر هم زدنی

 

نیست دوشنبه

امروز ؛ نمی بارد

باران ؛ نیستی در آغوش

                              تو...

 

یکشنبه – چهارم آذر هشتاد

رضا حیدری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 1:54  توسط رضا حیدری  | 

      درترجمه این شعر از دو نسخه ترکی و ترجمه انگلیسی

 آن استفاده شده است . متن با زبان ترکی و ترجمه انگلیسی

 آن » در قسمت " ادامه مطلب " درج شده است.

رضا حیدری

 

 

تو را می جویم

 

شب , چه زود فرا می گیرد

-        تنهایی ام را

سر می کشم به هر گوشه و کناری و

-        تو را می جویم

میان آتش قلبم , حسرت تو

می سوزم  - شعله شعله و

-        تو را می جویم

می خشکد اشک بر گونه هایم

          سوتی حزین , بر لبانم

          سیگار تا صبح بر انگشتانم

نفس می کشم با هر نفس و

-        تو را می جویم

افتد که سایه ات در راه

قدم به قدم آیم اندر پی تو

تزریق می شود در خونم اشتیاقی

-        دیوانه وار

می نوشم جرعه جرعه و

-        تو را می جویم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط رضا حیدری  | 

 

 

چرا پرندگان , ناگهان ظاهر می شوند ؟

هر زمان که تو نزدیکی

درست چون من , مشتاقند

نزدیک تو باشند

 

چرا ستارگان از آسمان می افتند ؟

هر زمان که راه می روی؟

درست چون من , مشتاقند

نزدیک تو باشند

 

روزی که زاده شدی

فرشتگان دور هم جمع شدند

و تصمیم به خلق رویایی گرفتند , که به واقعیت بپیوندد.

پس خاک ماه را در میان موهای طلایی تو پاشیدند

و نور ستاره آسمان را , در چشمانت

از این روست که تمام دختران شهر

همه جا به دنبالت هستند

درست چون من , مشتاقند

نزدیک تو باشند

درست چون من

مشتاقند

نزدیک تو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:15  توسط رضا حیدری  | 

این روزها , گر چه فراموش گشته ام

با حسرت و اشک,هم آغوش گشته ام

خواهم نشست به سجاده رخصت,امان

چندان نپاید ایامی که خاموش گشته ام

 

 

 بیست و هفتم بهمن هشتاد و پنج

رضا حیدری

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:30  توسط رضا حیدری  | 

یکی از این روزها                           

گابریل گارسیا مارکز

دوشنبه , گرم و بی باران آغاز شد. اورلیو اسکووار[1]   , دندانساز تجربی و بسیار سحر خیز دندانسازی خود را ساعت شش باز کرد . چند دندان مصنوعی را که هنوز بر قالب گچی خود سوار بودند از داخل قفسه شیشه ای برداشت و روی میز قرار داد  که یک مشت ابزار کار در اندازه های مختلف و مخصوص , به نمایش گذاشته شده بودند. پیراهن راه راه بدون یقه ای پوشیده بود که قسمت گردن آن بوسیله یک دکمه طلایی بسته شده و شلوار توسط یک بند شلوار نگه داشته شده بود . لاغر و شق و رق بود , با نگاهی که به سختی با وضعیت او مطابقت داشت , به گونه ای که مردم ناشنوا به نظر می رسند .



[1] Aurelio Escovar


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:39  توسط رضا حیدری  | 

 

روزهای بارانی و دوشنبه ها  

 

با خود حرف می زنم و احساس پیری دارم

گاهی اوقات می خواهم بمیرم

انگار هرگز چیزی درست و مرتب نیست

گذراندن وقت

جز گره انداختن بر ابرو کاردیگری نیست که انجام دهم

روزهای بارانی و دوشنبه ها , همیشه دلم می گیرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:12  توسط رضا حیدری  |